الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
136
الغدير ( فارسي )
كفن به جانب سيّد روى آوردند ، و چون همگى حاضر آمديم ، سيد به سختى افسوس مىخورد و آه مىكشيد و چهره اش چون قير سياه شده بود و سخن نمىگفت تا آنگاه كه به هوش آمد و ديدگانش را گشود و به جانب قبله و سمت نجف اشرف نگاه كرد و گفت : اى امير مؤمنان ! آيا با دوست خود چنين مىكنى ؟ اين جمله را سه بار پى در پى گفت ، پس به خدا قسم رگه اى سپيد در پيشانيش نمودار شد و پيوسته گسترده مىشد و چهره اش را فرا مىگرفت تا آنكه رويش چون ماه تمام شد و درگذشت و ما اسباب تجهيزش را فراهم آورديم و او را در « جنينهء » بغداد به خاك سپرديم . و اين در روزگار خلافت رشيد بود . اغانى جلد 7 صفحهء 277 ابو سعيد محمّد بن رشيد هروى گفته است : روى سيّد در هنگام مرگ سياه شد او به سخن آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! آيا با دوستان شما چنين رفتار مىشود ؟ پس چهره اش چون ماه تمام سپيد شد و وى سرودن گرفت : كسى را دوست دارم كه چون دوستى از دوستانش بميرد ، در لحظهء مرگ با او به بشارت و شادى روبرو مىشود . و چون دشمن وى كه ديگرى را دوست دارد بميرد ، راهى جز به دوزخ نخواهد داشت . اى ابا حسن ! جان و خاندان و مال و آن چه دارم ، فدايت باد . تو جانشين و پسر عمّ مصطفائى و ما دشمنانت را دشمن مىداريم و آنان را ترك مىكنيم دوستان تو ، مؤمنان رهيافته و رستگارند و دشمنانت مشرك و گمراهند ، سرزنشگرى مرا ، دربارهء على و پيروانش سرزنش كرد و من گفتم خدا دشمنت باد كه سخت نادانى . رجال كشى صفحهء 185 ، امالى ابن الشيخ صفحهء 31 بشارة المصطفى